نویان جون

نویان جون

روزهای زندگی نویان جون تا وقتی بزرگ بشه و خودش بخونه

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی                          آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود                               ناز چشم تو به قد مژه بر هم زدنی

 

 

نوشته شده در جمعه 16 اسفند 1392ساعت 10:51 توسط مهسا

نویان جونم پسر قشنگم یک سال دیگه از مادری من گذشت و شما یک سال دیگه بزرگتر شدیبوس

از یه طرف خیلی خوشحالم که یک سال دیگه بزرگتر شدی و آقا شدی و از طرف دیگه ناراحتم که دیگه داری دوران کودکی پشت سر میزاری و میشی مرد کوچیک مامان محبت

امسال اولش تصمیم داشتم یه تولد خانوادگی کوچیک بگیرم ولی شما انقدر واسه تولدت ذوق داشتی و برنامه ریزی میکردی که دلم نیومد و از اونجایی که فعلا کارتون مورد علاقت بن 10 ازم خواستی تم بن 10 واست بگیرم هر چند از بن 10 خوشم نمیاد ولی به اقتضای سن و اینکه بچه های مهد انقدر گفته بودن که شما ندیده همش حفظ بودی و مجبور شدم اجازه بدم ببینی  نخواستم دل کوچولوت بشکن و تم بن 10 واست انتخاب کردم البته تا چند روز قبل تولد سوپرایز بود و هر روز میگفتی مامانی میشه تولد بن10 بگیری خواهش میکنم و منم میگفتم باید فکرام بکنمزیبا ولی وقتی فهمیدی خیلی خوشحال شدی عزیزم و این واسه ما یه دنیا ارزش داشتبغل

خیلی تولد خوبی بود و به شما حسابی خوش گذشت نفس خونه ما

 

 

 


 

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 23 اسفند 1394ساعت 15:43 توسط مهسا |

پسر قشنگ مامان مرد کوچیک خونه ما اولین دندان شیری کوچولوش در تاریخ 11/26/ 94 افتاد.

اولین باری که فهمیدیم دندون خوشگلت لق شده داشتی سیب گاز میزدی که یه دفعه اومدی سیب دادی به مامان گفتی دندونم درد گرفت وقتی اومدم ببینم دندونت چی شده دیدم بلللله دندون کوچولو لق شده اولش خیلی ترسیدی ولی من و بابا محسن کلی باهات صحبت کردیم و گفتیم اینم یه مرحله از بزرگ شدن که دیگه ترست ریخت 10 روز بعد وقتی داشتیم میرفتیم خونه باباجون دندونت تو راه افتاد چون ما قبلش بهت گفته بودیم ما بچه بودیم دندونمون مینداختیم پشت بوم یا قدیمی ها میگفتن اگه پشت بوم بیمارستان بندازیم مثلا دکتر میشی یا مدرسه مثلا معلم میشی دیگه گیر دادی بندازیم تو بیمارستان من میخوام جراح قلب بشم محبت

خلاصه دندون کوچولو رفت بیمارستان شفا همونجایی که دنیا اومدی خندونکچشمک

پسرم مهم نیست که چی کاره میشی مهم اینه که انسان موفق و شادی باشی عشق نازمبوس

و اینکه از بس فکر میکردی دندونت افتاد بزرگ شدی همین که دندونت افتاد گفتی مامانی من دیگه میتونم بنویسم وبخونم گفتم نه پسرم چند ماه دیگه میری پیش دبستانی بهت یاد میدن ولی راضی نشدی و گفتی بهم باید یاد بدی و اینجوری شد که تونستی بنویسی نویان زیبابغل

محبت

بازم میام نفس خونه ما قول میدم تند تند بیام

دوست داریم خیلی زیاد
 

نوشته شده در جمعه 30 بهمن 1394ساعت 20:16 توسط مهسا |

سلااااام به پسر ماهم یکی یه دونه خونمون

پسر خوشگلم از آخرین باری که واست نوشتم خیلی وقت میگذره من ببخش عزیز دلم

تو این چند ماه خیلی اتفاقا افتاد از همه مهمتر اینکه ما برگشتیم ساری و خیلی خوشحالیم

باورم نمیشد که دوباره برگردیم ساری و خونه خودمون ولی بابامحسن مهربون همه تلاشش کرد که ما خوشحال باشیم و من و شما همیشه ازش ممنونیم

اسباب کشیمون داستانهایی داشت ولی بالاخره تموم شد و خداروشکر که همه چیز به خیر گذشت و ما تاریخ 94/4/28 اومدیم تو خونه خودمون

و اینکه مامانی دوباره برگشت سرکار خودش و خییییییلی خوشحال و البته اینجا دیگه نگرانی های تهران وجود نداره چون ساعت کارم تا 2 و 20 دقیقه ای خونه ام و شمام این چند ساعت تو مهد هستی و کاملا از این شرایط راضی هستی ساعت 2 با بابامحسن میاین دنبالم و عشق میکنم وقتی سه تایی برمیگردیم خونهمحبت

خیلی خداروشکر میکنم که برگشتیم شهر خودمون و خوشحالی و شادی شمارو از تو جمع بودن میبینم انقدر خوشحالی که هر روز میگی مامانی امروز کجا میریم امروز کی میاد خونمونخندونک اگه یه روز تنها باشی میگی چرا همه جا آروم مامانی زنگ بزن مهمون بیاد خونمونخندونک قربون پسر مهمون نوازم بشم من

تو این مدت خیلی حاها رفتیم ایشاله تو پستای بعدی واست مینویسم این پست جهت راه افتادن مامانی در نوشتن استچشمک

پسرم خیلی بزرگ منطقی شدی و دیگه یه مرد کوچولو خوردنی شدی نفسم بوس

تو این چند وقت یه موضوع هایی خیلی ناراحتم کرد و همچنان ادامه داره ولی خداروشکر که همدیگر و داریم و خدای مهربونم همیشه هوامون داره بغل

عااااااشقتیم پسر مهربونم

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر 1394ساعت 20:40 توسط مهسا |

سلام به پسر 4 ساله مامان

امسال تولد نویانی 3 بار برگزار شد

اولیش تو مهد کودک بود و واسه اینکه 21 پنجشنبه بود و مهد تعطیل و هفته بعدش مامانی برنامش بود شمارو نفرسته مهد کودک چند روز زودتر گرفتیم با لباس دزد دریایی و کیک دزد دریایی که خودت انتخاب کردی خیلی بهتون خوش گذشت ولی شما انقدر تو جو تولدت رفته بودی لبخندم به زور میزدی خندونک

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 23 فروردين 1394ساعت 14:25 توسط مهسا |

"تقدیم به همه مادران دنیا"

در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم ، مادرم مرا بوسید و گفت :نمیتوانی عزیزم

گفتم می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.

مادر گفت یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی..

نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ، ولی خوب که فکر میکردم مادرم را بیشتر دوست داشتم.

معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم..

بزرگتر که شدم عاشق شدم ،خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد...

سالها گذشت و یکی آمد...یکی که تمام جان من بود...

همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی ...

من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر میخواستم.او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.

من نمیخواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکی ام عمل کنم...

آخر من خود مادر شده بودم...

 

"مادرم روزت مبارک"

 

نوشته شده در جمعه 21 فروردين 1394ساعت 14:10 توسط مهسا |

سلام به پسر قشنگم

عیدت مبارک بهترینم یک سال دیگه هم کنار تو بهترین گذشت و یک سال دیگه بزرگتر شدی نفسم

ما هم مثل همه درگیر عید و تمیزکاری و خرید بودیم و از اونجاییکه اسفند واسه محسن ماه خیلی شلوغی دو تایی میزدیم بیرون و حسابی بهمون خوش گذشت شمام دیگه امسال کاملا عید و مراسم عید درک کردی و نکته به نکتش ضبط کردی واسه همه هم تعریف میکردی

یه غروبم با محسن رفتیم تجریش بازار سرپوشیده خیلی خوب بود شمام چند تا وسیله واسه چهارشنبه سوری خریدی ولی انقدر چهارشنبه سوری سرو صدا بود که شما حاضر نشدی تو کوچه بری فقط با بابامحسن تو حیاط چند تا فشفشه روشن کردی سریع برگشتی خونه گفتی بقیش تو باغ باباجون روشن میکنم اینجا خوب نیست

یه روز اسفندی که دیدیم هوا خوبه به پیشنهاد شما رفتیم پارک پرواز واسه گربه ها سوسیس خریدیم بردیم فکر نمیکردیم انقدر گربه اونجا باشه همه گربه های پارک دورمون جمع شده بودن خیلی خوب بودزیبا

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردين 1394ساعت 18:16 توسط مهسا |

عزیزترینم بهترینم نفسم قلبم یکی یه دونم تولد 4 سالگیت مبارکجشنجشنجشن

چقدر زود 4 سال گذشت 4 سال از اولین باری که تو عزیز دلم تو بغلم گذاشتن ومن شدم مادر

مادر یه فرشته ناز و دوست داشتنیمحبت

اولین باری که بغلت کردم نمیدونستم واقعا چه حسی دارم تو سرم پر از فکرای عجیب و غریب بود ولی این میدونستم که عاشقت شدم اونم دیوونه واربوس

وقتی بعد 4 روز به خاطر زردی مجبور شدیم بستریت کنیم نمیتونستم اشکام کنترل کنم و همه با دیدن حال و روزم غصه میخوردن چطوری تو 4 روز انقدر بهت وابسته شده بودم نمیدونم

دوست داریم پسرم هم مامان و هم بابا و این بدون بهترین بابای دنیارو داری عزیز دلم محبت

همیشه دوست داشتم بچم شب دنیا بیاد و همینم شد و ساعت 12:15 نیمه شب به دنیا اومدیمحبت

وقتی به دنیا اومدی انقدر تو بیمارستان سکوت بود که همه صدای گریت شنیدن البته اینم بگم شما وروجک سریع گریه نکردی و دکترا مجبور شدن دوباره برگردوننت محکم بزنن پشتت تا خوب گریه کنی قلبم از تپش وایستاده بود نفسمبوس

والان اون فسقلی ما شده شیرین زبون و شاهزاده خونه ما

نویان لحظه تولد

نویان یک ساله

نویان دوساله

نویان 3 ساله

وحالااااااا نویان 4 ساله

ایشالله 120 ساله بشی نفس زندگیمون

عکسای تولدت تو یه پست دیگه واست میزارم عزیزم

دوست داریم هزارتا

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 اسفند 1393ساعت 15:24 توسط مهسا |

عزیز مامان بازم کلی تاخیر اومدم خجالت ولی خوب اومدم دیگه ناراحت نشو خوشگلمچشمک

خوشگلم هر چی که میگذره داری منطقی تر میشی و خیلی خوب حرفامون درک میکنی البته همیشه لجبازی چاشنیش هست ولی خوب خیلی تغییر کردی همش منتظر تولد اسفندیت هستی همش میپرسی چند روز دیگه مونده قربونت برم عشقمبغل

امسال میخوام تو مهد تولد بگیرم و تولد اصلیت بزارم تو عید خونه باباسهراب که پدربزرگ مادربزرگاتم باشن عزیزم

البته سفارش تولد دزد دریایی دادی حالا ببینم چیکار میتونم برا عشقم بکنمزیبا

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد حالا سعی میکنم واست بگم اول از همه 46 ماهگی شما بود که ما بازم ساری بودیم و خونه باباسهراب واست یه کیکی گرفتیم و دور هم بودیم

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 4 اسفند 1393ساعت 13:49 توسط مهسا |

سلام به پسر خوشگلم و دوست صمیمیش جوجه طلاییخندونک

باور کن همش داری با جوجه طلایی خاطره تعریف میکنی با هم میرین بیرون تازه جوجه طلایی ماشینش عوض کرده یه ماشین با حجم زیاد خریده

جوجه طلایی بهتSMSمیده واسه ما هم میخونیخنده

یعنی انقدر شیرین شدی من و بابا محسن داریم ضعف میکنیم با این حرفات

یه روز میخواستم برم شهروند خرید به شما گفتم پیش بابا بمون من خریدام زیاد خسته میشی میرم زود برمیگردم میگی مامانی زیاد داری تنهامون میزاریا بهت میگم من که همیشه باهاتم حالا این حرفا در حالی تجسم کنین یه کاسه بادوم جلوشو داره میخوره باباشم جلوش نشسته دارن تخته بازی میکننخندونکمیگه نه این داستان با اون داستان فرق داره قه قههاومدم یه بوس محکم از اون لپای خوشمزت گرفتم

وقتی رفتم به بابا محسن میگی بابامحسن بدون مامانی اصلا حال نمیدهبغلقربون پسر مهربونم برم

یه شب رفتیم کافه ویونا داشتیم اسنک سفارش میدادیم یه دفعه با صدای بلند میگی من پلو خورش میخورمخنده

جدیدا میریم رستوران حتما باید منو بهت بدن وگرنه ناراحت میشی و خودت میری از گارسون میگیریزبان

وقتی گفتیم اینجا رستوران نیست پلو خورش ندارن یه کم منو نگاه کردی گفتی پس من شیک شیک دوست دارمتعجبمنظور بچم شیشلیک بوده عاشق شیشلیک زیبا

خوب حالا بریم سراغ برنامه یلدا

26 آذر تو مهدکودک جشن یلدا داشتین و تازه با مفهوم یلدا بیشتر آشنا شدی و از اونجایی که عاشق برف و زمستونی همین که فهمیدی ننه سرما میاد و برف میاره همش میگفتی پس چرا برف نمیاد تا صبح بیدار میشی پشت پنجره منتظر برفی حالا یه روز برف اومد شما یه کم برف بازی کردی عشق مامان

واسه جشن مهد هر کدوم از بچه ها یه چیزی باید میاوردن شمام کیک هندوانه شب بابا محسن فرستادم چند تا قنادی گشت تا واست پیدا کرد صبح قبل رفتن چند تا عکس با کیکت ازت گرفتم خوشگل مامان

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 7 دی 1393ساعت 13:30 توسط مهسا |

سلام عسلم سلام خوشگلم سلام فسقلی من

مامان قربونت بره که شما انقدر شیطون بلایی

ماشالله از انرژی و جنب و جوش زیاد یه دقیقه هم نمیتونی ثابت وایستی هر کی شیطونیای شمارو میبینه میگه بچه ما اندازه نویان بود با خودش بازی میکرد ساعتها بی سروصدا با خودش سرگرم بود ولی نویانی ما عمرااااااااااااخندونکعاشق بازیهای هیجانی و پر سروصدایی ولی من عاشق شیطونیاتم و شیرین زبونیهات همیشه آرزوم یه پسر مثل مثل خودت بود خدایا شکرتمحبت

خیلی تو مهد شعر و آموزشایی که بهتون میدن خوب یاد میگیری یه کلاس آداب و رسوم دارین سرتون میزارین رومیز تیچرتون در مورد بهداشت فردی احترام به بزرگترها و کلا هر چیزی که مربوط به این چیزاست صحبت میکنه شمام تا میای تو ماشین همه واسه مامان تعریف میکنیبوس

هر روز که میام دنبالت میگی مامانی من پسر خوبی بودم واسم بستنی میخری آخه یه بستنی فروشی سر کوچش هست عاشق شکلاتیش هستی منم هفته ای دو سه بارش واست میخرمچشمک

پسر مامان عاشق کاردستی درست کردن و خمیر بازی و نقاشی کلا کارایی که بادست خیلی دوست داره و انقدر کاردستی قشنگ درست میکنه مامان میخواد بخورتشخندونک

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 17 آذر 1393ساعت 12:38 توسط مهسا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
<-PostContent->

ادامه مطلب...

موضوع : <-PostCategory-> | بازدید : <-PostHit-> مرتبه
نوشته شده در تاريخ <-PostDate-> و ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->
pages